تبليغاتX
فصل سرد

 

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به اب

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در ان هیچ کسی نیست که 

در بیشه عشق

قهرمانان را بیدار کند... 

 

 این وبلاگ به علت مشکلات

 شخصی نویسنده ان

 دیگر بروز نخواهد شد.

 

پ ن ۱:از همه دوستانی که تو این مدت کنارم بودند و با نظراتشون راهنماییم می کردن ممنونم.

پ ن ۲:امیدوارم سال خوبی را داشته باشید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 11:28 بعد از ظهر  توسط sana  | 

 

می رسد اینک بهار..

خوش به حال افتاب

خوش به حال روزگار

خوش به حال کوه ها و دشت ها

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

ای دریغ از تو اگر مستت نسازد افتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم ازبهار !

 

سلام.

      روزهای اخر سال دارن از هم سبقت می گیرن.هیچ وقت فکر نمی کردم این روزای اخر ورق زندگیم اینطوری برگرده.یه مسافرت طولانی دارم تو این مدت دوست عزیزم الهه جان زحمت بروز کردن رو می کشند.خوشحال می شم که فراموشم نکنین و این دو ماهی که نیستم بانظراتتون خوشحالم کنین.سال خوبی را ارزومی کنم برای همه و به یاد همتون هستم با این که فرسنگهااز اینجا دور می شم.برام دعا کنید.

+ نوشته شده در  جمعه 23 اسفند1387ساعت 7:45 بعد از ظهر  توسط sana  | 

 

در نگاهم پر کشیدی

بی توجه به تابلوی ایست ممنوع است

من چرا بال هایت را بگیرم

دیروز دوستی پشت تلفن می گفت

مثل یک پرنده ازاد باش

یادم رفت از او بپرسم

کدامیک مهمتر است

پرنده – ازاد – باش

اگر به هم نرسیدیم

این گزاره را فراموش نکن

برای ماهی پرواز تعریف دیگری دارد.....

 

سلام.

هیچ وقت حوصله بهار و این همه تشکیلات و شور و هیجان رو نداشتم وقتی مامی این انگیزه شدید منو می بینه!! طفلک کلی غصه دار می شه می گه اخه چرا شماها اینجوری شدین؟چی تو این کله هاتون ریختن که اینقدر نسبت به زندگی بی تفاوت شدین؟دلم نمی خواد با حر فام ناراحتش کنم و یه خنده زورکی تحویلش  می دم و بی خیال ادامه بحث می شم خوب اخه یه فصل دیگه یه شروع دیگه یه بهار دیگه چه فرقی می کنه؟فقط داریم نوع نگاهمون رو عوض می کنیم یا خودمون رو به عبارتی گول می زنیم وقتی هیچ حرکت پابه جلویی نداریم و پابند یه سری رسوم کهن هستیم که سعی داریم توی سیزده روز حفظشون کنیم و باز روز از نو روزی از نو این عید باید قشنگ باشه ؟برای من که فرقی نمی کنه چه بهار باشه چه تابستون چه یه فصل دیگه فقط خداکنه که این دو هفته رو بتونم بپیچونم که درگیر این اداب و رسوم باستانی ! نشم .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 11 اسفند1387ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط sana  | 

 

کاش همیشه برایم بهار بودی

وقتی به عقربه های ساعت نگاه میکنم

زمستان زودتر می گذرد

ترافیک لحظه های دلتنگیم سنگین شده است

کاش با زمان دوست بودم

انوقت دیگر نگران دیر کردنت نبودم

و میدانستم تا رسیدن شکوفه های بهار نارنج

با من می مانی

ومن برایت در سکوت از

نگفته های نوشته ام می گویم

با دستان مشوش جوهری ام

که می خواهند به تو ارامش را هدیه دهند..

کاش بمانی !

 

سلام.

تو پست قبلیم یه خورده زیاده روی کردم که باعث دلخوری خیلی از عزیزان شد من قصد توهین نداشتم اما متاسفانه به خاطر یه سری مسایل بی ارزش کلی از برنامه هام عقب افتادم اما به هر حال اگه من خیلی تند رفتم معذرت می خوام.امتحان ارشد هم تموم شد و به قول معروف علی موند و حوضش!واسم دعا کنید چون دیگه نمی خوام اون روزا و دقیقه های جهنمی برگرده.

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 1:15 بعد از ظهر  توسط sana  | 

 

ای زینب ای زبان علی در کام !

با ملت خویش حرف بزن

ای زن!

ای که مردانگی در رکاب تو جوانمردی اموخت

زنان ملت ما , اینان که نام تو اتش  عشق و درد

بر جانشان می افکند

به تو محتاجند بیش از همه وقت

ای رسالت حسین بر دوش !

با ما سخن بگو !

مگو که بر شما چه گذ شت

مگو که در ان صحرای سرخ چه دیدی !

مگو که جنایت ان روز تا کجا رسید

مگوکه دشمنانتان چه کردند و دوستانتان چه کردند....؟

ما می دانیم

ما همه را شنیده ایم

اما بگو

بگو چه کنیم ؟

لحظه ای بنگر که ما چه می کشیم ؟

دمی به ماگوش کنیم تا مصائب خویش را با تو باز گوئیم!

این تو هستی که باید بر ما بگریی!

ای که از باغ های سرخ شهادت می ایی

ای دختر علی

ای که قافله سالار کاروان اسیرانی

ما را نیز در پی این قافله با خود ببر !

(دکتر شریعتی)

پ ن 1: نمی دونم چرا این روزای محرم سخت می گذرن برام دعا کنین!

پ ن 2:یه مدت نمی تونم اپ کنم چون خونه نیستم اما فراموشتون نمی کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 دی1387ساعت 7:29 بعد از ظهر  توسط sana  | 

بیا برگردیم

به گمانم این راه

بیراهه را می ماند

صدای ناگوار روزگار

مرا در هم می شکند

و طغیان چشم های بیمار

مرا می رنجاند

بیا برگردیم

امروز اینجا مثل دیروز نیست

دیروز افتاب مقابل بود

اما امروز نور را می فروشند

بیا برگردیم

من تاب دوباره بلند شدن ندارم

پاهایم توانشان را

به دست هایم بخشیده اند

دست هایم بدهکارند

بدهکار این قلم,  بدهکار این کاغذ

بدهکار سرابی که برایت کشیدم و

اسمانش ابی بود

بیا برگردیم

من قول می دهم ,

تا سرزمین نبودن ها همراهت باشم

در راه برایت قصه خواهم گفت

از روشنی دور دست های اینجا

-          که به باد سپرده بودمشان –

شاید باد دوباره انها را برگرداند

بیا برگردیم...

 

سلام

اول از همه بگم که این همه تاخیر به خاطر این نبود که داشتم می ترکوندم!!(رقیب رقبا سکته نکنن!)تلفن لعنتی قطع شده بود و من پاشنه در مخابرات و کندم اما باز هیچی به هیچی الان هم طی یک عملیات انتحاری! بیست متر سیم خریدم و دارم از خط پایین استفاده می کنم.امروز هم که اخرین روز پاییز بود و امشب هم شب یلدا!یلداتون بخیر هر چند که من اصلا پابند این برنامه ها و رسم و رسوم ها نیستم اخه یعنی چی پنجاه نفر ادم جمع میشن کنار هم ویا همش به فکر خوردن هستن و خانوما از زرق و برق مبلمان جدیدشون می گن و اقایون هم از اول مملکت نقد می کنن تا اخرش و هر کدومشون یه رییس جمهور می شن!!و واسه خالی نبودن عریضه تازه یادشون می افته که یه حضرت حافظی هم هست ودیوان خاک خوردشو باز می کنن و یه تفالی میزنن مطمئنم که در اینده اگه اینجا باشم هیچ وقت اسیر این برنامه ها نمی شم و اگر که هم نباشم فبهاالمراد.البته ممکنه که الان شاکی بشین مثل جماعت امشب خونمون که این ها سنت دیرینه ما ایرانی هاست چرا داری اینجوری می گی !!یکی نیس بگه که اخه کجای سنت دیرینه این بود که از سر شب شروع کنین به خوردن و غیبت کردن و این جور برنامه ها.......

بگذریم از اینها فقط واسم دعا کنین یه مسافرت ناخواسته دارم می خوام برم با خودم کنار بیام شاید نتونم اپ کنم اما بهتون سر می زنم بعد از این سفر هم چیزی نمی مونه به کنکور ایشالا اگه برگشتم واستون خیلی حرفا دارم از سفرم.

راستی اگه کامنت میزارین لطفا بگین با خوندن شعر بالا چه حسی بهتون دست داد ممنون می شم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 آذر1387ساعت 11:10 بعد از ظهر  توسط sana  | 

قدرت عشق!!

سلام.

یه چند روزی از بس دارم منحنی فیلیپس و تورم می خونم حسابی قاطی کردم همه چیو با هم!! ماجرا از اینجا شروع شد که رفته بودم شرم الشیخ تا نیکوتینی بر بدن بزنم و یه مساله اقتصاد کلان بد کلافه ام کرده بود یهو به الهه (یار غار) گفتم نمید ونم چرا با این تغییرات این دو تا نمودار از هم فاصله نگرفتن؟! الهه هم گفت این قدرت عشق که این دو تا رو کنار هم نگه میداره همونی که تو هیچوقت نمی تونی داشته باشی!!خلاصه از اون روز تا حالا رفتم تو فکر که قدرت عشق یعنی چی؟جالبه که به نتیجه های جالبی هم رسیدم که الان واستون می گم این که بابا (طفلک) هر روز غر و غر های momy تحمل می کنه و خم به ابرو نمیا ره و باعث شده چهل سال با هم زندگی کنن قدرت عشق!!این که زری خانوم (خانوم همسایه) هیوقت حوصله غذا درست کردن نداره اما شوهر بیچا رش خم به ابرو نمیاره قدرت عشق!! این که یکی از دوستان از پنج ترم دانشجویی چهار ترمو مشروط بوده اما باز به ادامه تحصیل امیدواره هم می تونه قدرت  عشق باشه!!این که یکی دیگه از دوستان اندک بوی سیگار ما رو نمی تونست تو خونه تحمل کنه اما دوست پسر مفنگیشو که از شعاع n کیلومتری ! بوی انواع نیکوتینو می داد ساعتها تحمل می کرد قدرت عشق بوده!!!این که یکی دیگه از بچه ها سال به سال نمی خواست ریخت شوهرشو ببینه هم می تونه نوعی قدرت عشق باشه!

نتایج اخلاقی:

1: دیگه به momy & dady  نمی گم که با هم تفاهم ندارین بعد چهل سال چون حالا فهمیدم اونا عشق دارن!!

2 : سعی  میکنم در اینده به شوهرم بگم عاشقشم وقتی که غذا درست نکردم!!

3: عشق می تونه باعث مشروطی وهم باعث انگیزه بشه یعنی هم زهر هم پادزهر!!

4:.....

پ ن 1:هر برداشتی از این نوشته ازاد است!!

پ ن 2: 16 اذر (روز دانشجو!!) یک سالگی وبلاگمه! احتمالا نتونم تواون روز اپ کنم گفتم که از الان بهم تبریک بگین!!

پ ن ۳ :دلم واسه این ادمکا تنگ شده بود به خاطر همین تو هر خط یه دونه گذاشتم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آذر1387ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط sana  | 

اندر حکایات ارشدیون !!

و ارشدیون نامیده می شوند جماعتی از شباب که بر انها ستم بسیار وارداست و خود به چند دسته اند:

دسته اول : سخت کوش و زیرک اند و جان و مال وسال و حال و فال را همه در تنگ تلاش دارند و دارای هدف بسیارند که بر مشقت تعلم فارغ ایند واز ارشدیون گردند من باب phd (همان دکترا خودمان ) سری در سرها بالا بیاورند و اهل محل چه از گذشتگان و پیشگامان و چه ازایندگان به انان افتخار کنند و انان را همی نکونام بدانند..

دسته دوم : بسیار سخت کوش اند اما کودن!! که به هر دری بکوبند (پارسه قلم چی مدرسان شریف و...)تا جزوات تعلم بیابند لکن نا امید نشوند و همچنان حق تعالی را شاکر باشند و هی به زبان خودمان خر بزنند و هیچ نتیجه نبینند و کماکان امیدوارند تا به دسته اول برسند و بر انان بتازند و ایشان را دل بسیار پاک است اما به میزان کم حسد ریشه دوانیده است و به مدد یاری مکاتب خانه های ازاداسلامی!! راه کسب علم به پیش ببرند.

و اما دسته سوم (که بسیارند جماعتشان): نه سختکوش اند و نه کودن و ایشان را هدفی نیست و تنها از سر علافیت و بیکاریت و کلاسیت ادامه زنگی را در گرو تحصیلات عالیه بینند و اندکی تست بزنند و اندکی غصه این بخورند که چرا دنیا به کام مرادشان نیست و شروع کنند به غر وغر به جان والدان از همه جا بی خبر(که خوشحال از کوشش و سعی و همام نمادین این جمعیت اند ) که چرا ما رابه فلان بلاد (مالزی هند و..) نمی فرستید که این دیار را ارزش ماندن نیست و ان دیار جایگاه پیشرفتست و تعالی...

پ ن 1: قصد جسارت به هیچ رده علمی را نداشتم و فقط از باب  مزاح چند خطی نگارش کردم

پ ن 2 : ببخشید که دیربه دیر سرمیزنم اخه می خوام از دسته سه به دسته یک برسم !!

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آذر1387ساعت 2:18 بعد از ظهر  توسط sana  | 

سلام

(شرم الشیخ !)

یه هفته از اپ قبلیم می گذره جا داره از همه عزیزایی که واسم نظر گذاشتن تشکرکنم و یه معذرتخواهی به خاطر اینکه نتونستم بهتون سر بزنم به خدا حجم درسا خیلی زیاد شده واصلا نمی رسم که بیام نت .

اما بهتون بگم ازماجرای شرم الشیخ !یه دوست خوب دارم که از سه چهار سالگی تا الان با همیم وتا حالا هیچ نگفته ای از زندگیامون واسه هم نداریم این مدت که دانشجو بودیم خیلی از هم دور بودیم تا اینکه امسال اومدیم خونه و به قول بزرگترها(قراره کم لطفی نکنم به بزرگترها!!)باز به تور هم خوردیم!و با هم قرار گذاشتیم که با هم درس بخونیم خلاصه این که انلاین از هم گزارش داریم وقتی اون میاد اینجا درس می خونیم و واسه عملیات مافیایی میریم خونه اونا!!به خاطر همینم به خونه ما میگیم بیت الحرمین!!و به خونه اونا می گیم شرم الشیخ.جاتون خالی الانم شرم الشیخیم و داریم تصمیم می گیریم که چجوری امروز بعد ازظهر ماشین 2 در کنیم و یه مسافرت 2 روزه بریم .خداکنه جور شه بر ناممون که خیلی بهش نیاز دارم.

راستی یه کتاب دارم میخونم "حکمت شادان "از نیچه (جدیدا خیلی علاقه مند شدم به نوشته هاش!)یه جمله خیلی قشنگ داشت که حیفم میاد ننویسم واستون: خسته دلان خورشید را سرزنش می کنند برای انها ارزش درخت به سایه هست...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 آبان1387ساعت 11:35 قبل از ظهر  توسط sana  | 

سلام.

یه سلام بارونی توی هوای بارونی دیگه این پاییز لعنتی هم داره شورشو در میاره از بس بارونه.می دونم که تاخیر دارم و دیر به دیر دارم اپ می کنم اما چه کنم که روزا با سر عت نور دارن میرن و من با سرعت لاک پشت!!!!!!از اینها بگذریم بهتون بگم که دیروز بزرگداشت " سلمان هراتی " بود صبح سالن دانشگاه ازاد و عصر هم ارشاد که با هزار مصیبت صبح رفتیم دم دانشگاه و رامون ندادن تو به خاطر ظاهرمون!!من نمی خوام توهین کنم اما دانشگاه ازاد دیگه...بعدش هم مجبور شدیم تو هوای بارونی پیاده گز کنیم و کلی حرف بشنویم از بزرگترها که ادم مگه تو هوای بارونی میره یادواره !!! بشین درستو بخون همینه که میگن نباید به بزرگترها رو نشون بدی دو روز می شینی سر کتاب فکر می کنن وظیفه است و باید بخونی و بعد هم بترکونی ! فعلا که نتونستم بهشون ثابت کنم از عهده من خارج اما نمی دونم چرااینقدر مطمئن از اینده من ! حرف می زنن.ای کاش من هم به خودم به اندازه حرفای اونا مطمئن بودم.یه اشتباه بزرگ دیگه ای که کردم تغییر رشته واسه امتحان ارشد که بد جوری توش موندم.البته زیاد هم مهم نیست چون من واسه رفع تکلیف درس می خونم پس هرچه باداباد!از همه اینها یه چیز مهم تر اینه که تصمیم گرفتم دورو بر مواد نیکوتین دار!! نرم.اینم نمی دونم چرا زد به سرم یهو و همچین تصمیمی گرفتم اخه مگه میشه ادم دانشجوی ریاضی باشه و واسه ارشد بخونه و نخواد...بکشه؟!خدایا به دادم برس.خدا هم فراموشم کرده خوب این که گله نداره  منم فراموشش کردم!

خداوندا اگر روزی بشر گردی

پشیمان می شوی از قصه خلقت

از این بودن از این ماندن

زمین واسمان را کفر می گویی

نمیگویی؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط sana  |